فصل پاییز
کوچولوی نازنینم، بعد از تولدت بابا خواست برای دیدن نمایشگاه GITEX بره دبی، این بود که تصمیم گرفت ما رو هم با خودش ببره. خلاصه ما هم راهی شدیم. صبح ها بابا می رفت نمایشگاه ما هم می رفتیم خرید. کلی بازی کردی و دوستای جدید پیدا کردی، با اینکه با یه زبون با هم حرف نمی زدین ولی به کارای هم می خندیدین. یاد گرفته بودی که وقتی می خوای باهاشون حرف بزنی بگی: HI![]()
با هم غذامون رو می خوردیم بعد برمی گشتیم هتل. وقتی بابا می اومد یه کمی استراحت می کرد و دوباره می رفتیم بیرون. عزیزم بابای مهربونی داری همه تلاشش رو کرد تا به ما خوش بگذره. شما پسر خیلی خوبی بودی البته گاهی هم خسته می شدی. ![]()
شیرین زبون و شیطون شدی بهت می گم بیا غذاتو بخور می گی: بذار اٌگی (اسم کارتون) ببینم. کیان جان زود باش بریم مهد کودک، فاطمه جون منتظره، با خنده می گی: بذار تخم مرغ بخورم.
دیگه سخت شده از مهد کودک به راحتی بیارمت خونه، دوست داری بازی کنی. صبح که بیدار می شی می گی: سلام، صبح به خیر. ![]()
وقتی می ریم کرج خونه پدربزرگ، دوست داری باهاش بری تو کوچه و براش بلبل زبونی کنی. تازه لوشیا(سگ پشمالوی لوس و مهربون پدربزرگ) هم باهاتون بود. نمی دونم بزرگ شی چیزی یادت می مونه یا نه؟ ازت می پرسم مامان پری شما رو می بینه چی میگه؟ می گی : الهی!
یه هفته ای هست که دلت برای مامانی و خاله ندا تنگ شده، هر روز که آماده می شی بری مهد، ازم می پرسی می ریم خونه خاله ندا؟ باهاشون تلفنی صحبت می کنی: سلام، خوبی؟ غذا خوردی؟ بیا دیگه، دوست دارم.
به بابا می گی: بابا جون دوست دارم، بعد لباتو غنچه می کنی که بیا ببوسمت.
وای اگه من یه بار بگم آخ، پسر مامان هل می شه، مدام ازم می پرسی: مامان خوبی؟ چطوری؟
پسر مامانی دیگه، واسه همین مهربونیاته که عاشقتم.![]()
کتاب خوندن رو دوست داری، اگه از یه کتاب خوشت بیاد مجبورم می کنی ۳ بار پشت هم بخونمش. موقع خوابیدن هم باید برات کتاب بخونم، اون هم کتاب هایی که خودت انتخاب می کنی.
وقتی می خوای لباس بپوشی لباس و کفشت رو خودت انتخاب می کنی. کفشی که دوست داری رو برمی داری و به من می گی اینو بپوشم، بعد اون کفشی رو که من می خواستم پات کنم رو برمی داری و می ذاری سرجاش.
هر جا که شمع می بینی فکر می کنی که جشن تولد، فوری فوت می کنی و می گی : تولد مبارک!
رو سفره شب یلدا شمع گذاشته بودم، باباتو بیچاره کردی تا تونست چند تا عکس از سفره با شمع روشن بگیره، فکر می کنم هر کدوم از شمع ها یه ده باری روشن و خاموش شدن. صبح روز بعد هم که رفتی و میز رو با شمع های خاموش دیدی گفتی: تولد تموم شد، یلدا مبارک!![]()
عزیز دلم، منو بابا همه سعی خودمون رو میکنیم که تو همیشه شاد و خوشحال باشی.
مسافرت به دبی



شب یلدا
























