تبليغاتX
كيان، ميوه زندگي نسيم و سجاد

كيان، ميوه زندگي نسيم و سجاد

فصل پاییز

کوچولوی نازنینم، بعد از تولدت بابا خواست برای دیدن نمایشگاه GITEX بره دبی، این بود که تصمیم گرفت ما رو هم با خودش ببره. خلاصه ما هم راهی شدیم. صبح ها بابا می رفت نمایشگاه ما هم می رفتیم خرید. کلی بازی کردی و دوستای جدید پیدا کردی، با اینکه با یه زبون با هم حرف نمی زدین ولی به کارای هم می خندیدین. یاد گرفته بودی که وقتی می خوای باهاشون حرف بزنی بگی: HI

با هم غذامون رو می خوردیم  بعد برمی گشتیم هتل. وقتی بابا  می اومد یه کمی استراحت می کرد و دوباره می رفتیم بیرون. عزیزم بابای مهربونی داری همه تلاشش رو کرد تا به ما خوش بگذره. شما پسر خیلی خوبی بودی البته گاهی هم خسته می شدی.

شیرین زبون و شیطون شدی بهت می گم بیا غذاتو بخور می گی:  بذار اٌگی (اسم کارتون) ببینم. کیان جان زود باش بریم مهد کودک، فاطمه جون منتظره، با خنده می گی: بذار تخم مرغ بخورم.

دیگه سخت شده از مهد کودک به راحتی بیارمت خونه، دوست داری بازی کنی. صبح که بیدار می شی می گی: سلام، صبح به خیر.

وقتی می ریم کرج خونه پدربزرگ، دوست داری باهاش بری تو کوچه و براش بلبل زبونی کنی. تازه لوشیا(سگ پشمالوی لوس و مهربون پدربزرگ) هم باهاتون بود. نمی دونم بزرگ شی چیزی یادت می مونه یا نه؟ ازت می پرسم مامان پری شما رو می بینه چی میگه؟ می گی : الهی!

یه هفته ای هست که دلت برای مامانی و خاله ندا تنگ شده، هر روز که آماده می شی بری مهد، ازم می پرسی می ریم خونه خاله ندا؟ باهاشون تلفنی صحبت می کنی: سلام، خوبی؟ غذا خوردی؟ بیا دیگه، دوست دارم.

به بابا می گی: بابا جون دوست دارم، بعد لباتو غنچه می کنی که بیا ببوسمت.

وای اگه من یه بار بگم آخ، پسر مامان هل می شه، مدام ازم می پرسی: مامان خوبی؟ چطوری؟

پسر مامانی دیگه، واسه همین مهربونیاته که عاشقتم.

کتاب خوندن رو دوست داری، اگه از یه کتاب خوشت بیاد مجبورم می کنی ۳ بار پشت هم بخونمش. موقع خوابیدن هم باید برات کتاب بخونم، اون هم کتاب هایی که خودت انتخاب می کنی.

وقتی می خوای لباس بپوشی لباس و کفشت رو خودت انتخاب می کنی. کفشی که دوست داری رو برمی داری و به من می گی اینو بپوشم، بعد اون کفشی رو که من می خواستم پات کنم رو برمی داری و می ذاری سرجاش.

هر جا که شمع می بینی فکر می کنی که جشن تولد، فوری فوت می کنی و می گی : تولد مبارک!

رو سفره شب یلدا شمع گذاشته بودم، باباتو بیچاره کردی تا تونست چند تا عکس از سفره با شمع روشن بگیره، فکر می کنم هر کدوم از شمع ها یه ده باری روشن و خاموش شدن. صبح روز بعد هم که رفتی و میز رو با شمع های خاموش دیدی گفتی: تولد تموم شد، یلدا مبارک!

عزیز دلم، منو بابا همه سعی خودمون رو میکنیم که تو همیشه شاد و خوشحال باشی.

 مسافرت به دبی

 

شب یلدا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 9:51  توسط نسيم  | 

تولدت مبارک عزیز دلم

پسر قشنگم، دیگه 2 سالت شده و مامان باورش نمی شه که زمان اینقدر سریع گذشته. خدای من انگار همین دیروز بود که تو به دنیا اومدی، حالا یه پسر شیطون بلاچه شدی که دوست دارم همیشه کنارم باشی.

فکر می کنم یکی از بهترین لحظه های عمرم این باشه  که تو منو مامان صدا می کنی. دوست دارم.

 تو مهد کودکت رفتی یه کلاس بالاتر و الان فاطمه جون مربی شماست. اولش باهاش دوست نبودی ولی الان می بینم که دوسش داری.

چند روز قبل از تولدت نذاشتی پوشکت کنم و به همین راحتی پوشک رو گذاشتی کنار. تو حرف نداری آقا کوچولو.

بابا رو خیلی دوست داری، ازت می پرسم بابا کجا رفته؟ می گی: کار

عاشق کارملا، آب میوه و پلو هستی. دیگه یاد گرفتی صبحونه نون و پنیر با چای شیرین بخوری. البته اگه پلو دلت نخواد.

کاملا بازی هات  با بابا متفاوت شده. حسابی پسرونه  و پر سرو صدا! وقتی از یه کتاب خوشت میاد فکر می کنم تا خودت و من اون کتاب رو حفظ نشیم دست از سر من بر نمی داری.

عاشق آسمون، ماه، ستاره و خورشیدی. هر شب باید ماه رو ببینی و خدا نیاره اون وقتی رو که  که ماه تو آسمون نباشه، بابای مهربون واسه آروم کردنت از اینترنت عکس ماه رو پیدا می کنه تا تو با دیدن اون عکسا  آروم شی.

روز تولدت واست یه کیک خوشکل خریدیم تا با دوستات جشن تولد داشته باشی.

روز بعدش هم که تو خونه با عموها و خاله های مهربون یه جشن تولد قشنگ داشتی. قشنگی این جشن با بودن رکسانا کوچولو و رادوین قشنگم چند برابر شد.

پسر خوبم من و بابا مثل همیشه مراقبت هستیم و همه سعی خودمون رو می کنیم که تو در آرامش باشی و بهت خوش بگذره. مراقبتیم تا همیشه سالم، شاد و سرحال باشی و همیشه همیشه اون خنده قشنگت که ما عاشقش هستیم رو داشته باشی.

 جشن تولد آقا کیان در مهد کودک یکی یدونه


 بازی هوهو چی چی در جشن تولد، آقا کیان، آوا خانوم و ....


جشن تولد در خانه


آقایان رادوین و کیان

 

آقا کیان و رکسانا خانوم


+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 14:9  توسط نسيم  | 

فصل بهار

بهار تموم شد و تو حالا یه پسر کوچولوی شیطون و باهوشی.

دیگه با شیشه شیر نمی خوری، با قاشق غذا می خوری، 16 تا دندون داری، وقتی از خیابون رد می شی بعضی از ماشین ها رو می شناسی مثل ون، تاکسی و موتور، ماه، ستاره و خورشید رو می شناسی و می دونی اونا تو آسمونن، صدای همه حیوون هایی رو که شناختی بلدی در بیاری، حروف انگلیسی رو تا H بلدی، بابا و مامان رو به فارسی می خونی، تازه نت رو هم با با بابا می خونی و آخرش می گی تشیق (تشویق)، بیا، بغل، گاگا(غذا)، ترسیدم، گیلاس، لامپ، چراغ، روشن، خاموش، پاندا، لک لک، چرخ، شیل (فیل)، شیر، گور خر، ببر، دوغ، پلو، آپ (آب)، آپ میوه و ... می تونی بگی.

رنگ آبی، زرد و سبز رو خوب می شناسی، به من تو خوندن شعر یه توپ دارم قلقلی و کتاب میوه ها کمک می کنی. کتاب خوندن رو دوست داری.

از تو غذاها ماکارونی، ماهی، پلو و سیب زمینی رو خیلی دوست داری. اصلا لب به بادمجون نمی زنی.

هنوز میوه­های تابستونی نمی خوری، اصلا دوست نداری امتحانشون کنی.

کلی بازی های جور وا جور یاد گرفتی. وقتی بابا می یاد انگار که باطری شما دوباره شارژ شده شروع به شیطنت می کنی.

گاهی هم  خودت رو واسم لوس می کنی و صورت و دستم رو تند تند می بوسی.

وقتی بابا می رسه خونه تو جلوی در منتظر می منونی تا بابا رو بینی. پسر مهربونم همه زندگی  من و بابا دوستت داریم.

چند روز پیش بردمت عکاسی تا عکس بندازی، وای خدای من چقدر غر زدی و گریه کردی.

دوست داری همه کاراتو خودت انجام بدی و کسی کمکت نکنه. مثل خوردن بستنی که حاضری نصف ظرف رو با یه قاشق بذاری دهنت ولی کسی به شما بستنی نده.

خوشکل مهربونم، من و بابا مراقبت هستیم و دوست داریم که تو همیشه سرحال، شاد و موفق باشی.

این هم پسر خوشکل من.


 کیان وقتی بلال می خوره!


کیان روی صندلی گاگا!


با شما هستم! بله با شما.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 15:1  توسط نسيم  | 

خرید کادوی ولنتاین با کیان، عشق من و بابا

عزيز مادر، فرشته كوچولوي من، آقا كوچولو، هلوي مامان دوست دارم. اينقدر خوشحال مي‌شم وقتي مي بينم اينقدر زود داري بزرگ مي‌شي. عاشق خنده‌هاتم. شيطونكم وقتي از مهد ميرسي خونه فوري ميدوي سمت ماشينت، سوارش مي‌شي و شروع مي‌كني به بوق زدن. وقتي حسابي باهاش بازي كردي با خنده به من مي‌گي: "شير"  ياد گرفتي شيشه رو دستت مي‌گيري و راه ميري. هم شير مي‌خوري و هم بازي مي­كني. سوال معروفت كه يك لحظه هم يادت نمي‌ره: "اين چيه؟"

تو راه مهد به خونه همش دارم به همين سوالت جواب مي‌دم. ماشين، تاكسي سبز، اين تاكسي زرده، درخت، كلاغ، كلاغه چي مي‌گه؟ تو هم مي‌گي"قا"

هاپو چي‌ميگه؟ لباتو غنچه مي‌گني و يه صدا از گلوت در مي­آري كه هو هو .

گاو چي‌ مي‌گه؟ مااااااا. گوسفند چي‌مي‌گه؟ بع، جوجه چي‌مي‌گه؟ جيك جيك

هر وقت كه خسته نباشي و سرحال باشي شروع به دويدن مي‌كني و جيع مي‌كشي. دوست داري من هي نگران بشم و بهت بگم نيفتي پسرم، واي خداي من،‌ مراقب باش، بعدش تو خودت رو ميندازي و برام مي‌خندي.

يه بازي جديد كه يادگرفتي اينه كه يه روسري ميذاري رو سرت و دنبالم مي‌كني كه منو بترسوني. من هم كه حسابي مي‌ترسم و صورتم رو مي‌پوشونم و مي‌ترسم مي‌ترسم مي‌گم، تو حسابي خوشحال مي‌شي و مي‌خندي.

بند گيتارت رو میندازي دور گردنت و شروع مي كني به زدن. بابا هم برات نت مي‌خونه. احساس مي‌كني كه چه كار مهم و خوبي داري انجام مي‌دي.

عاشق آب بازي هستي تا در حموم باز مي‌شه آقا كيان بدو بدو تو حموم داره با شير آب بازي مي‌كنه.

دوست داري برات نقاشي كنم. چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن يه گردو. حسابی خوشحال مي‌شي، خم مي‌شي و نقاشي رو بوس مي‌كني. عزيز مهربونم.

بابا برات DVDهاي انشتين كوچولو رو خريده. از همه اونا بيشتر DVD شماره 6 كه در مورد مزرعه، حيووناي و ميوه‌هاي مزرعه است رو بيشتر دوست داري، تكون نمي خوري با دقت نگاه مي‌كني و با ديدن هر حيوون صداشو در مي‌آري. تا DVDها رو مي‌بيني مي‌گي اَ اَ  يعني واسم فيلم اسب بذار.

كتاب هاي "مامان بيا جيش دارم"،"مامان مي خوام ورزش كنم" و "حسني نگو يه دسته گل " رو برات مي‌خونم. بهت مي‌گم حسني چي بود مامان؟ موي بلند، روي سيا، ناخن دراز... واه و واه و واه

تو هم دستاتو با من تكون مي دي كه يعني واه و واه و واه.

كره الاغ كدخدا يورتمه مي‌ره تو كوچه‌ها، كيان الاغه چي‌مي‌گه؟ تو هم فوري مي‌گي: عر

 همه حيووناي تو كتابا رو برات اسم مي‌برم و برات شعرش رو مي‌خونم.

يه كتاب شالاب شلوب هم داري واسه تو وان حموم، كه خيلي دوستش داري. به عكس كشتي كه مي‌رسي مي‌گي: "كشتي"

ازت مي‌پرسم كيان مامان رو دوست داري؟  تو هم انگار صداي منو نمي‌شنوي،‌ همينطور داري شير مي‌خوري و به تلويزيون نگاه مي‌كني. باز مي‌پرسم پسرم مامان رو دوست داري؟ اگه دوست داري برگرد به من نگاه كن. تو هم با خنده شيطونكي برمي‌گردي و به من نگاه مي‌كني. بلاچه من.

وقتي بابا زنگ درخونه رو مي‌زنه تو مي‌گي"كي؟" زود مي‌ري جلوي در تا بابا بياد. وقتي هم بابا بياد بايد فوري بغلت كنه. چه تو دستش خريد باشه چه نباشه. اگه فوري اين‌كار رو نكنه قهر مي‌كني و سفت منو بغل ميكني و ديگه تو بغل بابا نمي‌ري. وقتي هم مي‌خواد بغلت كنه گريه مي‌كني.

چند روز پیش واسه خرید کادوی ولنتاین بابا، با هم رفتیم خرید. حسابی شیطونی کردی، فکرش رو بکن موبایلم رو برای آروم کردنت بهت دادم. همینطور تو فروشگاه راه می رفتی و با موبایل بازی می کردی. آخرش هم زنگش رو ویبره کردی و من صدای زنگ تلفن بابا رو نشنیدم. بیچار بابا حسابی نگران شده بود. موقع برگشن هم واسه آروم کردنت یه کارملا دادم بهت و تو مشغول اون شدی. نمی دونم تو ماشین چرا دوست داری درش رو باز کنی! خلاصه شیطون خوشکله کادو را با سلیقه شما خریدم. 

عزیز مهربونم بابا خیلی دوستت داره و برات همیشه خریدهای قشنگ قشنگ می کنه. واست یه چادر خوشکل خریده که دوست داری ما رو ببری توش و اونجا بازی کنیم. عروسکات هم مهمونی میان خونت. تو چادر هم به عکساش نگاه می کنی و می پرسی این چیه؟ و دوباره توضیح های ما که این گاو. گاو شیر می ده. مرغه تخم میذاره. جوجه چی می گه؟ جیک جیک. پروانه بالش رو تکون می ده و تو هم دستات رو تکون می دی که پرواز می کنه. خلاصه حسابي زندگيمون رو قشنگ كردي. 

یکی از کادو های بابا که واسه روز ولنتاین حسابی سورپرایزم کرد و فکر کنم همه ساختمون رو به خاطر اون رو سرم گذاشته بودم تقویم های قشنگی بود که با عکس های قشنگ تو درست شده بود. ممنونم بابا سجاد. تو هم خوشت اومده بود و می پرسیدی چیه؟ و دوست داشتی بهت بدیم تا تو هم دقیق از نوع خودت ببینیُ که ما این کار رو نکردیم.(اگه دقیق می دیدی احتمالا الان هیچ تقویمی موجود نبود!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 18:47  توسط نسيم  | 

چهارده ماهگی آقا کیان اکباتانی

عزیز دل مادر 14 ماهگیت مبارک. قشنگ مادر دوستت دارم. عاشق دستای کوچولوتم وقتی به سوی من می گیری و از من می خوای که بغلت کنم. شیطونکم دیگه راه افتادی و با سختی تمام راه رفتن رو شروع کردی. بار اول که بدون کمک ما تونستی سرپا بایستی اینقدرخوشحال شده بودم که همش جیغ می کشیدم و بالا پایین می پریدم. بابا هم برات دست می زد و بهت می گفت آفرین. این همه خوشحالی ما باعث شد تا موقع خوابیدنت همینطور بلندشی و بیفتی. فدای اون پاهای قشنگت بشم.

بعد تولدت تو مهدکودک یه تولد هم تو خونه داشتی. فکر کنم حسابی بهت خوش گذشت، گرچه هنوز معنی شمع و کیک و این همه خوشحالی رو نمی دونی. بابا جای شما آرزو کرد و شمع رو کیکت رو فوت کرد. کیک شما هم همون خرس کوچولو(وینی) بود. کلی کادو­های قشنگ قشنگ گرفتی. دست همه درد نکنه. من و بابا خیلی خوش شانس هستیم دوستای خوب و مهربونی داریم.

مامانی و خاله ندا هم واسه تولدت اومده بودن. کلی به من کمک کردن. دستشون درد نکنه. همه واقعا دوست دارن.

کوچولوی مهربونم داری کلمه­های بیشتری رو می گی. بیشتر معنی حرفها رو می فهمی.  برنامه های عمو پورنگ رو همیشه نگاه می کنی و با اون خوشحالی می کنی. یاد گرفتی وقتی می گم کی اهل بازی کردنه با انگشت­های کوچولوت خودت رو نشون می دی گاهی هم می گی من.

2 تا دندون دیگه درآوردی و حالا 8 تا دندون داری موش موشکم. قبل از دراومدن دندونات حسابی مریض شدی. سرما، اسهال، استفراغ و زخم لثه و دهن. نمی تونستی غذا بخوری، حتی شیر رو هم به زور بهت می دادم. حسابی لاغر شده بودی. بعد از 5 روز کم کم روبراه شدی. همیشه قوی و سالم باش. من و بابا هم مراقبت هستیم.

بابا سرش خیلی شلوغ شده. همش کار داره ولی با این همه بازی با تو رو فراموش نمی کنه. از بابا یاد گرفتی که هر بار جواب درست می دی واسه خودت دست می زنی.

 یه وقتایی صورت قشنگت رو با یه لبخند شیطون میاری جلو صورتم، همه خستگی­هام با همین لبخند شیطونت از بین میره.

من و بابا خیلی دوستت داریم.

خانواده کوچک ما.

کیک تولد آقا کیان.

آقا کیان با هدیه مامانی.

آقا کیان وقتی داره فیلم رقصیدنش رو نگاه می کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:11  توسط نسيم  | 

اولین جشن تولد

تولدت مبارك عزيز دلم. ديگه يك‌ساله شدي. خداي من شكرت كه كيان رو به ما دادي. قشنگم تو يك سال گذشته زندگي ما قشنگ‌تر شد. واسه ما وجودت پر از خير و بركته. دوستت دارم.

این یک سال پر بود از خاطره های قشنگ،اولین بار که دیدمت، اولين بار كه تو چشاي قشنگت نگاه كردم، اولين گريه تو، اولين خواب تو تو بغلم، اولين لبخند قشنگت، اولين شير خوردنت، اولين شبي كه اومدي خونه، اولين بوسيدن تو، اولين ماما ماما گفتنت، اولين بابا بابا گفتنت، اولين نشستنت، اولين دندون قشنگت و هزارتا اولين‌هاي ديگه.

من و بابا تو اين مدت همه سعي خودمون رو كرديم تا تو در آرامش باشي. تو اين يه سال اتفاقاي ناراحت كننده هم افتاده ولي بي‌خيال اتفاق­هاي بد و آدماي بد. الان تو زندگي مامان و بابا فقط تو مهمي عزيزم.

 آقا كيان دوست دارم همه وقتم رو با تو باشم. تو همين‌طور شيطوني كني و بخندي. يه تولد كوچولو تو مهد كودك داشتي، با دوستاي كوچولوت. مهناز جون هم حسابي دوست داره. خدا رو شكر مربي خوبي داري. برای هدیه تولدت یه پیراهن خوشکل خرید.

كيك شكلاتي خيلي دوست داري، ديشب كه كيك مي‌خوردي مي‌گفتي كيك كيك، وقتي خوشحالي و خنده من و بابا رو مي‌ديدي يه لبخند كوچولوي شيطون به ما نشون مي‌دادي و دوباره مي‌گفتي كيك كيك. پسر بلاي من.

بابا بهت ياد داده وقتي بهت مي‌گيم زنبور چي‌ميگه؟ تو مي گي ويز ويز. حسابي خوردني شدي.

چند روز پيش داشتم لباس بابا رو اطو مي‌كردم تند و هل اومدي پيشم و هي‌ ميگفتي داغه داغه! ماماني يعني نگران من بودي؟! الهي فدات شم.

تا مي‌رم تو آشپزخونه پشت من راه مي­افتي و غر ميزني كه بغلت كنم. بهت مي گم: كيان به مامان نگاه كن، اونوقت تو هم برمي‌گردي و با چشاي قشنگت به من نگاه مي‌كني. واي انگار دنيا رو به من مي‌دن دوست دارم بخورمت.

تولد آقا کیان در مهد کودک یکی یدونه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 10:34  توسط نسيم  | 

یازده ماهگی

 دیگه چیزی نمونده که یه ساله بشی. عزیز مادر، چقدر شیرینی. دوستت دارم. عاشق همه خنده ها و شیطونی هاتم، حتی قهر کردن و غر زدنت رو دوست دارم.

شیطون بلا، یادت می یاد روزی که رفتیم پارک ارم، همش کنجکاو بودی، حواست به بچه های دورو برت بود و ساکت شده بودی.  فکر کنم بهت خوش گذشت، یه عکس یادگاری خوشکل هم انداختی که من هی شکلک در میآوردم (ادای سکسکه) تا تو بخندی و خانم عکاس هم تند تند ازت عکس می گرفت.

من و توسوار کشتی پرنده شدیم. بابا هم از دور از ما فیلم می گرفت. دیدی گفتم بابای خوبی داری. دیدی چقدر خوشحال         می شه وقتی تو می خندی.

رفتیم شمال، باز رفتیم کنار دریا ولی بابا می گفت شنا کردن برات زوده، واسه همین هم خاله ندا کمک کرد تا پاتو بذاری تو آب. شام کنار دریا بودیم البته با کلی تدابیر امنیتی که مبادا پشه ها بیان سراغ یکی یدونه پسرم.

اگه چیزی دوست نداشته باشی می گی : نه نه. به ندا می گی: ددا، به گل می گی: گو

راستی فهمیدم  الاکلنگ رو خیلی دوست داری، خصوصا اگه طرف مقابلت یه کوچولوی دیگه باشه.

فدای چشمای قشنگ و مهربونت بشم. ما مراقبت هستیم تا بزرگ و قوی بشی. یه آقای مهربون و با شخصیت.

کیان قشنگم دوستت دارم.

آقا کیان در پارک ارم

آقا کیان و خاله ندا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 18:26  توسط نسيم  | 

ده ماهگی

وای خدای بزرگ، کیان من حسابی بزرگ شده.

وقتی از شمال برگشتیم، دوباره رفتم سر کار و شما رو گذاشتم مهد جدید، مهد یکی یدونه. قبلا با مربی و مدیر اونجا آشنا شده بودی. حسابی دلشوره داشتم ولی با شناختی که از تو داشتم، می دونستم زود باهاشون دوست می شی و دل اونا رو هم می بری. همینطورهم شد. حالا همه دوستت دارن و تو هم دیگه با خنده می ری تو بغلشون.

دیگه یادگرفتی که با ما غذا بخوری. بابا، ماما، نی نی، داغه و نه رو یاد گرفتی. وقتی بهت می گم بگو ندا می گی آدا.

یه روز هم بابا تو رو برد آرایشگاه و شما مثل یه آقای مودب نشستی و موهاتو آقای آرایشگر کوتاه کرد. ماه شده بودی، خوردنی من.

خلاصه داری شیرین زبون می شی. الان هم که من پشت کامپیوتر نشستم بابا داره هی بهت می گه "اونجا نه کیان، بیا، نه بابا نه اِ.."

شیطون شدی واسه خودت، از پله های پذیرایی هم تند تند می ری بالا. بای بای کردن رو هم یاد گرفتی. اینجور که معلومه چپ دستی. برای من و بابا خیلی جالب بود. شیطونک بلای من.

این هم کیان وقتی بستنی می خوره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط نسيم  | 

نه ماهگی

پسر عزیزم، تقریبا 2 ماه می شه که من نتونستم weblog شما رو Update کنم، تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که تو مثل همیشه مهربون و صبور با ما بودی.

دوستت دارم مهربونم. از مهد مهر پروین خداحافظی کردیم و با هزارتا فکر و خیال آرزو می کردم مهد جدیدت مثل مهر پروین باشه، دوستت داشته باشن و حسابی مراقبت باشن. اومدیم به یه خونه جدید که هم قشنگ ترِ و هم بزرگتر.

تو تنها تو اتاق خودت می خوابی. بعد از جابجایی، مامان حسابی مریض شدم، نزدیک بود که تو و بابا رو تنها بذارم ولی وقتی نگاه معصوم و قشنگت رو دیدم نتونستم،  از خدا و از بابایی خواستم کمکم کنن تا دوباره کنار شما باشم، آخه من هزارتا آرزو واسه تو دارم. خدا رو شکر که مامانی و خاله ندا کنار ما بودن و تونستیم اون روزهای بد رو پشت سر بذاریم. بابا خیلی زحمت کشید. شانس آوردی، بابای مهربونی داری، خیلی ما رو دوست داره. با مامانی رفتیم شمال. عزیز دلم، مشتاق بودم عکس العملت رو وقتی می ری کنار دریا ببینم.

چقدر از دریا خوشت اومد، سرما خورده بودی نمی تونستم ببرمت شنا ولی در حد اینکه دست و پا  تو خیس کنی بابا تو رو نزدیک برد. از تو آب با دستای کوچولوت ماسه برمی داشتی و با کنجکاوی نگاه می کردی، حواست به اطرافت هم بود، می دیدی بچه ها بازی می کنن و دوست داشتی تو هم مثل اونا بری شنا. خلاصه باکلی غرغر شما از کنار ساحل دور شدیم. قول می دم دفعه بعد که بریم شمال حتما ببرمت دریا تا شنا کنی.

این هم عکس آقا کیان و بابا کنار دریا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:54  توسط نسيم  | 

هشت ماهگي

هوراااااا! پسر مهربونم، هشت ماهگيت هم تموم شد، 2 تا دندون خوشكل داري كه وقتي مي‌خندي دلم مي‌خواد درسته بخورمت.

خوشحالم همه دوستت دارن. هفته پيش با هم رفتيم مهموني خداحافظي عمو علي و شبنم جون. مي‌رن لندن. همه دوستان بودن، قشنگم اينقدر خوب و آقا بودي كه همه دوست داشتن بغلت كنن و باهات عكس بگيرن. خاله مريم كه كلي عكس از شما تو Facebook گذاشته.

ديگه دَدَ، دَدَ مي‌كني، همچنان هم داري تمرين چهار دست و پا راه رفتن مي‌كني. ديگه چيزي نمي‌تونه رو زمين يا رو مبل باشه و از دست تو هم در امان بمونه. با اين چشماي قشنگت با ما حرف مي‌زني، دوست داري به بهونه نازي كردن، با بابا بازي كني.  ديگه نمي‌تونيم بدون شما غذا بخوريم.  شما هم ديگه سهم داري. فدات شم كه اينقدر ميوه دوست داري، تا حالا آب سيب، آب پرتغال، هندوانه، زردآلو و گيلاس رو خوردي. فكر مي‌كنم هندوانه رو بيشتر دوست داري.

ميان وعده هم بهت فرني، حلوا، سوپ يا بيسكويت مادر ميدم. بعد از دندون درآوردنت خوب شير نمي‌خوردي و همين باعث شد كه ماه پيش وزنت زياد نشد. بايد بيشتر مراقبت باشم. پسر مامان، بايد هميشه قوي باشه.

اين هم يه عكس خوشكل از آقا كيان.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:31  توسط نسيم  | 

هفت و یه کمی هشت ماهگی

 

عزیز دل مادر هفت ماهگیت مبارک. در حالی هفت ماهگیت رو تموم کردی که هم سرما خوردی و هم نمی دونم چه ویروس وحشتناکی بود که اومد سراغ تو.

3 روز کامل مراقبت بودم. بعد از 4 روز خودم هم از اون ویروس  گرفتم. بگذریم خوشکلم.

دندونات مبارک باشه. وای خدای من وقتی خندیدی و من دندون کوچولوی نازت رو دیدم انگار بزرگترین هدیه بعد از تولدت رو خدا به من داده، قشنگیش به این بود که وقتی داشتم برات آش دندونی می پختم و سالاد الویه درست می کردم تا دندون درآوردنت رو جشن بگیریم فهمیدم که دندون دومی هم داره در میاد. اینجوری بود که آقا کیان من تو 8 ماهگی صاحب 2 تا دندون شد.

چون داریم خونه رو عوض می کنیم آش دندونی ، سالاد الویه و یه کیک خوشکل میوه ای رو برداشتیم و رفتیم کرج.

برای شام، بابا بزرگ همه رو به کباب مهمون کرد. از مامان پری یه ماشین بزرگ جنگی، از عمو مهرداد یه ماشین که با موزیک درش باز و بسته می شه و از عمو مهدی هم یه تمساح کوچولو که راه می ره و آواز می خونه کادو گرفتی.

جای مامانی، خاله ندا و عمه مریم هم خالی بود، همه شمال بودن. یادمون باشه هدیه هاتو ازشون بگیریم.

مامانی و خاله ندا هم دلشون حسابی برات تنگ شده و می خوان تو رو ببینن. ما به خاطر مریضی تو برای مراسم بابایی شمال نرفتیم و حالا هم که مشغول اسباب کشی هستیم، مامانی هم پا دردش شروع شده و خاله ندا هم با این درساش ما رو کشته! خلاصه همه چیز قاطی پاطی شده.

عزیزم دوستت دارم و امیدوارم به زیبایی بزرگ بشی. برای روز معلم هم یه کیک بزرگ شکلاتی به مربیات کادو دادی.

فدای اون چشای قشنگت بشم. همیشه برای مامان بخند، باشه؟

 این هم هنر مامان، الویه دندونی!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:2  توسط نسيم  | 

شش ماهگی و ورود به سال جدید

 

عزیز دلم شش ماهگیت مبارک. دیگه می تونی یه کمی غذا بخوری، هوراااااااااااااااا

دکتر گفته فعلا بهت سوپ و فرنی بدم. عاشق فرنی هستی. الان دوست داری سینه خیز بری ولی به جای جلو رفتن، عقب عقب میری.

عید رفتیم شمال. مامانی و خاله ندا حسابی دلشون برات تنگ شده بود. راستی عیدت مبارک.

کیان جان، دوست دارم عزیزم. چند روز تو هفته دوم تعطیلات هم رفتی مهد تا با محیط اونجا آشنا بشی. مربی ها هم دوست دارن. امیدوارم اونجا بهت خوش بگذره و حسابی بازی کنی.

مامان می دونه که تو اینقدر خوب هستی که بتونی با همه دوست بشی. قول می دم هر روز، زود بیام دنبالت.

وقتی کیان رو صندلی بابا می شینه!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 15:40  توسط نسيم  | 

پنج ماهگی

عزیز دلم، پنج ماهگیت مبارک، کوچولوی من،  شیطونتر از گذشته شدی. دوست داری راه بری. دکتر بهم گفت که تو خیلی زود راه می افتی.

کوچولوی مهربون، مامانی و خاله ندا اومدن دیدنت و تو حسابی لوس شدی. همش تو بغلشون بودی. وقتی خاله ندا تو رو بغل می کرد شروع می کردی به لیسیدن صورتش! فکر کنم این یه جور بوسیدن باشه. با مامانی هم تنها موندی تا من برم و به کارای عقب موندم برسم.  ممنون که پسر خوبی هستی.

پسر خوبم، دوستت دارم و امیدوارم همیشه سرحال باشی حتی وقتی که اعتراض می کنی و از اون صدا های عجیب و غریب در می آری.

دوست داری ما رو موقع غذا خوردن تماشا کنی، با کنجکاوی به غذاها نگاه می کنی. عزیزم دیگه چیزی نمونده که با ما بشینی و غذا بخوری.

با بابا حسابی بازی می کنی و تو بازی براش می خندی، حسابی دل بابا رو بردی. صبح ها منتظری تا تو رو ببوسه و بعد بره سر کار. شب هم که برمی گرده اولش اخم می کنی ولی همینکه خنده بابا رو می بینی شروع به دست و پا زدن می کنی که یعنی من آماده بازی و شیطونیم.

قدر بابات رو بدون، بابا کلی نقشه های قشنگ برات کشیده و منتظره تو بزرگتر بشی. چند تا نقشه اسباب بازی از اینترنت گرفته تا برات اونارو بسازه. بابا رو که می شناسی، مطمئن هستم که ازش چیزهای زیادی یاد می گیری.

اینم آقا کیان که دوست داره زودتر راه بره!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:16  توسط نسيم  | 

پسر فوتبالی

پسر قشنگم، حسابی بزرگ و شیطون شدی، دیروز مسابقه فوتبال بین تیم های پرسپولیس و استقلال بود.

شروع بازی تو خواب بودی ولی به لطف بابا و سروصداهاش بیدار شدی، گذاشتمت کنار بابا تا نذاری بازی رو ببینه ولی برعکس شد توهم کنجکاو شدی و به بازی نگاه می کردی.

راستی یه کار دیگه هم یاد گرفتی با من می شینی پشت کامپیوتر و روی کیبورد میزنی بعد به مونیتور نگاه می کنی. فسقلی، بزرگ بشی چه نقشه ای برامون داری؟

دوست دارم.

کیان وقتی فوتبال می بینه!

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:33  توسط نسيم  | 

چهار ماهگی

  • درود

کیان عزیزم چهار ماهگیت مبارک باشه. دوست دارم. خوشحالم که بزرگتر شدی.

دیگه الان حسابی شیطون شدی و تا بیدار می شی دلت می خواد باهات بازی کنیم. بابا حسابی سرش شلوغ شده و از اینکه بیشتر نمی تونه با تو باشه خیلی ناراحته ولی کاملا مشخصه که بازی های بابا رو بیشتر دوست داری. دوست داری بغلت کنم و راه برم،  از تابلو پروانه ها خیلی خوشت می آد و گاهی با پروانه ها حرف می زنی.(اونقهُ او، اونقه) از گلدون گل هم خوشت می آد ولی هنوز به گل ها دست نزدی.

با عروسکت(سیاوش) حسابی بازی می کنی. با کمک هم می شینی.

داشت یادم می رفت وقتی صدای مامانی و خاله ندا رو از تلفن می شنوی حسابی براشون حرف می زنی و گاهی هم غر می زنی انگار که از دست من عصبانی شدی و داری براشون درد دل می کنی.

هفته پیش عمه مریم اومد دیدنت، چقدر خودت رو براش لوس کردی. با این خنده خوشکل بی دندونیت دل همه رو می بری.

 دوست داریم و امیدوارم مامان و بابای خوبی برات باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط نسيم  | 

درود

 مي بخشيد كه خيلي دير به سراغ وبلاگ اومدم، آخه همش با كيان مشغولم و نمي دونم كه زمان چطور مي‌گذره.

كيان وارد 4 ماهگي شده . ديگه كاملا شيطوني مي‌كنه،‌ غر ميزنه، عصباني مي‌شه، مامان و بابا رو مي‌شناسه و يه عالمه كار‌هاي مهم مهم بلد شده.

وقتي واكسن 2 ماهگي رو زد تقريبا 3 روز تو خواب ناله مي‌كرد ولي خدا رو شكر درد پا نداشت.

خوابش هم از پنجم  دي ماه  منظم شده، شب ساعت 12 مي‌خوابه و ساعت 6 بيدار مي‌شه!

خدا رو شكر رشد خوبي هم داره و دكتر (آقاي دكتر تكيار) از رشدش راضيه.

تو اين مدت 10 روز هم شمال بودم. باز هم مثل هميشه مامان و ندا ما رو شرمنده كردن و كاري كردن كه به ما حسابي خوش بگذره. خلاصه تا آقا كيان صداش درميومد يكي بود كه بغلش كنه. حسابي ايشون خودشون رو لوس فرمودن و مدام از بغل ماماني مي‌رفت تو بغل خاله ندا و براشون مي‌خنديد و سرو صدا مي‌كرد.

در مورد دادن غذاي كمكي هم با دكتر مشورت كردم و ايشون معتقد بودند كه در ايران طبق روش يونيسف عمل مي‌كنند و نيازي به دادن غذاي كمكي قبل از 6 ماهگي به بچه نيست ولي از اونجا كه من كله‌شق‌تر از اين حرفها هستم براي آشنا كردن كيان با مزه غذا‌ها كمي بهش پوره سيب و سرلاك برنج و شير دادم. آخه بچه‌اي كه تو شش ماهگي مجبوره بره مهد ديگه فرصت اين كار براش نيست و طبيعيه كه به راحتي غذا از مربي‌ها قبول نمي‌كنه. مزه ليمو شيرين رو خيلي دوست داره.

هنوز تصميم قاطع نگرفتم. نمي‌دونم بفرستمش مهد يا براش پرستار بگيرم. يه ليست از مهد‌هاي اطرافم رو جمع كردم كه قرار شده با سجاد بريم و به همشون سر بزنيم.

این هم عکس کیان وقتی داره سرلاک می خوره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 16:1  توسط نسيم  | 

تولد

درود

کیان من در تاریخ ۳۱ شهریور سال ۸۷ در بیمارستان آتیه و با کمک خانم دکتر صالحپور به دنیا اومد.

من، سجاد، مامان و ندا صبح زود (حدود ساعت ۳) بیمارستان بودیم، مامان و باباي سجاد هم زودتر از ما اونجا بودن،‌ خيلي سريع من رو براي عمل آماده كردن ، اولش مي‌خواستم به دكتر بيهوشي بگم كه اپيدورال شم ولي با ديدن اتاق عمل ترسيدم و هيچي نگفتم. خلاصه ساعت 5 صبح شازده پسر ما به دنيا اومد.

2 ساعتي تو ريكاوري بودم وقتي منو تو بخش مي بردن مامان من و مامان سجاد رو ديدم كه دارن گريه مي‌كنن و مامان به من مي‌گفت بچه سالمه. زياد جزئيات يادم نيست ولي يادمه كه سجاد با خوشحالي اومد تو اتاق، منو بوسيد و گفت يه پسر خوشكل و ماماني به دنيا آوردم،‌ چشماش برق مي‌زد و يه جا بند نمي‌شد، گويا فقط به سجاد اجازه داده بودن كه كيان رو ببينه. عكسش رو تو دوربين ديدم بعد از چند دقيقه كيان رو آوردن. واي خدايا ممنون كه كيان رو به ما دادي، يه پسر كوچولوي خوشكل كه با چشمهاي مشكي زل زده بود تو چشمام و به من نگاه مي‌كرد،‌بلافاصله پرستار شروع كرد تا به من كمك كنه كيان اولين غذاشو بخوره.

بعد از ظهر حسابي دوروبر ما شلوغ شد، عمو و عمه كيان،‌ شاه مهدي، مسيح، مريم، عطيه، زهرا، وحيد، فريبا، ليدا، شقايق، پديده، نگار، نوشين، فرحناز ، ياسمن و زهره به ديدن ما اومدن. بخاطر دوستاي خوبي كه دارم كلي خوشحال شدم. خيلي از دوستام نتونسته بودن بيان ولي همه لطف كردن و براي كيان كادو خريده بودن .

همون روز مجبورم كردن راه برم، ‌پرستاري كه كمك مي‌كرد به من مي‌گفت كه فقط همين دفعه اول سخته بعد راحت مي‌شي ولي من اينقدر درد داشتم كه اصلا اين حرف باور كردني نبود.

دكتر قبل از ظهر به ديدنم اومده بود و به من گفت كه بايد راه برم، من هم مثل يه دختر حرف گوش‌كن بعد از رفتن بچه‌ها شروع به راه رفتن كردم‌، واقعا ديگه از اون درد وحشتناك خبري نبود!

مامان با اون پا دردش خيلي زحمت ما رو كشيد. اينقدر مشغول كيان بوديم كه نفهميديم كي ساعت 3  صبح شد.

روز بعد، قبل از ظهر  كيان رو هم براي ترخيص معاينه كردند و ما كيان رو به خونه برديم. خاله ندا منتظر ما بود.

تا حالا اتفاقات زيادي افتاده، تست غربالگري براي گرفتن گواهي ولادت، گرفتن شناسنامه و ....

احساس مي‌كنم به سرعت داره بزرگ مي‌شه. دوستش دارم به طرز باور نكردني براش وقت مي‌ذارم.

وقتي شب‌ها همه مي‌خوابن و من تا ساعت 2 يا 3 شب باهاش بازي مي‌كنم تا خسته شه و بخوابه به حوصله خودم شك مي‌كنم. چقدر عوض شدم.

تو اين مدت 2 هفته شمال بودم و مامان و ندا حسابي از ما پذيرايي كردن، جاي بابا خيلي خاليه.

 تقريبا 1 هفته اس كه همه كار‌هاي كيان رو من انجام مي‌دم و از انجام دادنش اصلا خسته نمي‌شم.

سجاد خيلي دوستش داره، همينكه مياد خونه باهاش بازي ميكنه، كيان كوچولو هم فهميده بابا يعني شيطوني و بازي، دقيق تو صورتش نگاه مي‌كنه و به حرفاش گوش مي‌ده.

خداي مهربون به خاطر همه چيز ازت ممنونم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:23  توسط نسيم  | 

درود

امروز رفتم دکتر و بالاخره معلوم شده شازده پسر ما کی به دنیا می آد.

تولد کیان اگر خدا بخواد شد ۳۱ شهریور. خوشحالیم ولی کمی هم نگران هستیم به اون روز قشنگ نزدیک شدیم.

ما به زودی هدیه قشنگمونو از خدا می گیریم. هوراااااااااا.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط نسيم  | 

 امروز داشتم فکر می کردم چقدر دوران بارداری

قشنگه- داره این دوران قشنگ هم تموم می شه

و من و سجاد وارد یه دوران قشنگ تر می شیم.

خدایا کمکمون کن تا بتونیم کیان کوچولومون رو خوشبخت کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:40  توسط نسيم  | 

روز آخر كاري

امروز روز آخريه كه سر كارم مرخصي گرفتم و مي‌رم كه استراحت كنم. ديگه مي‌ترسم با اين شرايط برم تو خيابون.

سجاد هم نگرانمه،‌باباي مهربونيه،‌مطمئن هستم كيان با داشتن اين بابا يه آقاي موفق مي‌شه.

بابا سجاد مهربونه من و كيان خيلي دوستت داريم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 11:8  توسط نسيم  |